نويسنده

 
ما و مساله علوم انسانی
نویسنده : س.سعید - ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱۳
 

اصولا ظهر، خصوصا ظهر تابستان و حکماً در قم؛ فکر آدم به طرز عجیبی به کار می افتد. خاصیت موقعیت مذکور چیزی است در حد زندان اوین؛ بلکه بیشتر. البته ممکن است مثل زندان اوین افراد واکنشهای مختلفی از خودشان بروز بدهند ولی نمی توان تاثیر آن را نادیده گرفت.

در آن موقعیت زمانی و مکانی خاص، رادیو مغازه کوچک ما در کنار حرم حضرت معصومه برنامه هایی پخش می کرد که لابد صهیونیستها دست اندر کارش بوده اند. آن برنامه ها ضمن سرگرم کردن، تا حد زیادی من را به افکار عجیب و غریبی می برد که چرت مرغوب ظهر کساد را از چشمانم می زدود. از جمله یکی از آن برنامه ها تاریخچه مسیونری در ایران بود.

آنچه در آن روزگار از ذهن من می گذشت این بود که چرا برخورد با پدیده مسیونری در ایران حالت جزمی داشته است. همواره حذف صورت مساله بهترین راه حل شناخته می شد و علما و دانشمندان بزرگ آن زمان هم کلا حال و حوصله پاسخ گویی به شبهات را نداشته اند. نکته دیگر این بود که نقطه اوج حرکتهای مسیونری در ایران همزمان با حکومت صفوی بود که پر بود از علما و فیلسوفان طراز اول تاریخ ما. مسائل مطرح شده توسط مسیونرها معمولا به عنوان شبهه شناخته می شد. شبهه یا همان سفسطه امری بود برای به اشتباه انداختن و پیش بردن مخاطب به سمت آنچه گوینده می خواهد. در حقیقت شبهه افکن دغدغه کمال مخاطب را ندارد و کار او رسیدن به مقصود شخصی است (پیشتر در کودتای سوفسطایی به این امر پرداخته ام.). خوب برخوردها به این صورت انجام می شد که این حرف شما شبهه است پس (بلانسبت) گور بابایتان بروید کنار باد بیاید. در همان قم مقدسه هم گاهی که سوالی پیش می آمد نگاهی عاقل اندر سفیه به ما می شد که اینها شبهه است و ما هم لابد خفه خون می گرفتیم.

بعدها با گوشه دیگری از تاریخ معاصر آشنا شدم که باز هم باعث شد بیشتر درگیر این شبهه صهیونیستی بشوم که پس علمای اعلام دارند چه کار می کنند پس. دانشجویان ایرانی که رفتند خارج درس بخوانند رفتند علم الابدان بخوانند. البته یکی از دوستان تصحیح فرمودند که تازه آن هم بر اثر مبارزات جماعت درس خوانده به علم الابدان رسید. وگرنه قرار بود چاه کنی و جاده کشی و توپ ریزی یاد بگیرند و برگردند. آن جماعت سر به هوا رفتند و دیدند یک چیزهایی وجود دارد به نام فلسفه، هنر، سیاست و از این دست. گفتند به اینها و جواب شنیدند که غلط کرده اید. اینها علم الدیان است و خودمان داریم و ایناهاش. آنها آب قاطی قضیه کرده اند و علم الادیان باید ریشه الهی داشته باشد و شبهه و اینها. پس آنها هم لابد مثل ما خفه خون گرفتند و علم الابدان خواندند و برگشتند.

اما در همیشه به یک پاشنه نمی چرخد و همه خفه خون نمی گیرند و بعضی یاد می گیرند که شبهه هم قابل توجه است و اینجا ناگهان بیداری حاصل شد که ای دل غافل چه نشسته اید که آنها دارند به ما شبیخون فرهنگی می زنند و آی هوار و غیره. مدتی باز هم دوباره آواز ما خودمان داریم اینهاش بلند شد و باز خلایق بنشستند. که اینبار یک کودک از همه جا بی خبر دادش در آمد که پادشاه لخت است و ما هر چه نگاه می کنیم نمی بینیم.

اینبار اما، گیر داده اند به بیخ ماجرا. که مال آنها ریشه اش اومانیستی است و مال ما الهی است. هیچ کس هم نمی پرسد که چرا 1000 سال طول کشید تا یک صدرالمتالهین بیاید و مگر نه اینکه پیش از آن ما داشتیم همان رشته آنها را دنبال می کردیم؟ کسی نپرسید توی این همه سال غیر از داماد آن بنده خدا کدامتان جدی جدی مساله را از بیخ نگاه کرده اید؟ اصلا مگر قضیه به همین راحتی است؟

راستی اینبار همان کلاه همیشگی به سر ما خواهد رفت؟ باز هم به تشری که بچه جان این شبهه است خفه خون خواهیم گرفت؟ قضیه پروتریکا نویسی در انقلاب و اسلامی شدن دانشگاهها که برعکس شد خدا آخر عاقبت ما و این یکی را ختم به خیر نماید.


 
comment نظرات ()
 
 
وضع موجود - آزادی - دموکراسی
نویسنده : س.سعید - ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٩
 

این جمله را توی لوموند دیپلماتیک دیدم.

«دمکراسی شیوه ای برای ابراز یک توافق عمومی نیست؛ بلکه ابزاری برای تصمیم گیری در مورد عدم توافق هاست».

بیش از تمامی مقاله همین یک جمله ساده روی من تاثیر عمیقی گذاشت. امروزه دموکراسی بیشتر از تمام سیستمهای حکومتی بوی آزادی می دهد. هرچند آقای احمدی نژاد و همفکرانش، سعی دارند آن را لجن مال کنند. هرچند مرشدان حکومت حتی دموکراسی را ضد دین می دانند. دموکراسی اینک آمال انسانهای آزادی خواه است. به قول آقای اشکوری، این طرز تفکر، میراث انسان است. بحث از وارداتی بودن آن مسخره است. نمی گویم دموکراسی شیوه ای کامل است و حتی بهترین شیوه؛ آنچه مهم است این است که بهترین روش برای تصمیم گیری در مورد عدم توافق هاست.

مشکل جامعه ما این است که اکنون در مورد عدم توافقها روش خودی و غیر خودی  برگزیده شده است. جالب اینجاست که توجیه قرآنی و کلامی هم برای آن آمده است. با چنین پس زمینه مطلقگرایانه، تازه آقایان معتقدند که ما توانسته ایم چشم تمام لیبرال دموکراسی ها را هم در بیاوریم. البته درمورد شیوه سوفسطایی استدلال موجود در گفتمان حکومت، قبلا سخن گفته ام و نیازی به تکرار دوباره آن نمی دانم.  فقط مساله این است که با دامن زدن به بحث خودی و خودی به راحتی عدم توافق ها را حذف و یا به اصطلاح رایج آن را در نطفه خفه خواهیم کرد.

اگر در جوامع لیبرال غربی دموکراسی با توسط لابی های سرمایه داری نابود می شود؛ حداقل بحرانهای اقتصادی ترکیب لابی ها را عوض می کند. حداقل در فواصل زمانی مختلف سیستم خود بخود تصفیه می شود و به نوعی عدالت برقرار می گردد. اما در مدل مردمسالاری دینی مکانیسم پالایش خودبخودی چیست؟ وقتی ریشه احزاب را می زنیم و آنها را به جمعیت و هیات تبدیل می کنیم هویت عدم توافق ها را در کجا پنهان می کنیم. نمی توانی ادعا کنیم که لابی ها در این سیستم بیشتر قدرت می گیرند؟ حالا به این ترکیب تعریف خودی و غیر خودی را هم اضافه کنیم؛ مردمسالاری کجا خواهد رفت؟

دموکراسی به نظر من با دین ناسازگار نیست. من با هیچکدام از دو سر طیف موافق نیستم. حتی معتقد نیستم که مفسده در ترکیب دین با سیاست باشد. به نظر من ترکیب تقدس و تابو سازی با مسائل سیاسی مساله ساز است.به نظر من حکومت مقدس نیست. بنابراین رنگ تقدس زدن به آن اعتماد را از بین می برد؛ هم از حکومت و هم از دین. وقتی برای حل مسائل جدید مجبور به ارائه تفاسیر جدید منبعث از اصول دین هستیم؛ چطور به تفسیر واحد مراجعه می کنیم؟ اصلا چطور می شود بدون زیرساخت قوی مساله حکومت دینی را با این قطعیت مطرح کرد؟ مگر در این هزار و اندی سال چند متفکر دینی مساله حکومت برمبنای دین را مدل کرده اند که اینقدر در مورد اجرای آن محکم ایستاده ایم؟ همین امر ما را رسانده است به اینجا که سعی کنیم با سعی و خطا مسائل حکومتی را حل کنیم ولی به روی خودمان نیاوریم.

دیگر همه اعتراف دارند که ما با قضای اسلامی مشکل داریم. سالهاست که نمی دانیم اقتصاد اسلامی چیست. قانون اساسی ما دارای تناقضات بسیار است. با وجود این مسائل و هزاران دیگر نمی خواهیم اعتراف کنیم که باید روی آنها فکر کرد و راه حل ارائه داد. به جای آن رنگ تقدس به آن زده ایم و هر کس که جرات ارائه نقد در اینباره را داشت به چهار میخ می کشیم.در ذهن من آنکه دهری معروف را آتش زد؛ امام صادق (ع) نبود، هارون الرشید بود. یکی از جالبترین کتابهایی که در زمان تحقیق در مورد دین دیدم مباحثات لفظی امام با آن مرد دهری بود. هارون او را سوزاند. او که به استقبال مرگ می رفت گفت مسلمانان من 4000 حدیث جعل کرده ام که در آن حرام محمد را حلال کرده ام و حلال محمد را حلال. ما کجای کاریم؟

دلم نمی خواهد روده درازی کنم که سر خط گم شود. من می گویم ما باید آزاد باشیم که عدم توافق خود را نشان دهیم. ابزارهای لازم را داشته باشیم که با سلامت در مورد آن مطالعه و تحقیق کنیم. آزاد باشیم که آن را ابراز کنیم و در مقابل آنچه نادرست می نماید بایستیم. دموکراسی در حال حاضر می تواند ملجاء نهایی نباشد ولی راهی است که می تواند تا رسیدن به مدلی متناسب، ما را از تالی فاسد های اقتدار گرایی حفظ کند. دموکراسی حق ماست.


 
comment نظرات ()
 
 
وضع موجود - آزادی - آزادی بیان
نویسنده : س.سعید - ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۸
 

می دانم که در یادداشت قبلی می توانستم از منابع مختلف استفاده کنم و مستند به تئوریهای علمی حرف بزنم. با اینحال ترجیح می دهم خودمانی باشم. پشت همه این حرفها جملات کارشناسان هم هست. درست! پس فعلا کمی حرف دل بزنم.

جنبه دیگری از آزادی، بیشتر اجتماعی به نظر می رسد. هرچند می دانیم آزادی انتخاب اقتصادی هم در واقع به آثار اجتماعی نظر داشت. به نظر من آزادی بیان در واقع گردن نهادن به گردش آزاد اطلاعات است. اطلاعات به خصوص در این زمانه مثل خون در رگهای (البته نه رگ در خون :)) حیات جمعی است. خون اکسیژن تازه را به رگها می رساند و ضمنا از سلولها در مقابل مهاجمان خارجی دفاع می کند. اگر رگی بسته شود عضو مربوطه تعطیل می شود و اگر شریان اصلی باشد بدن می میرد. اگر کسی زیاده از حد تغذیه شود سرطان می شود و اگر کمتر، می شود بار بقیه. به این ترتیب می توان گفت عدالت یعنی اینکه همه بدانند.

با تعریف بالا خواستم ارتباط پست قبلی را هم با این پست برقرا کنم. در واقع در یک کلام می توان گفت ابزار ابتدایی آزادی انتخاب اقتصادی، آزادی بیان است و بالعکس.از طرف دیگر می فهمیم که آزادی بیان فقط در حیطه خبر رسانی محدود نمی شود. آنچه امروز در جامعه ما جریان دارد ورای آزادی خبر رسانی و یا تقید مطبوعات است. عناوین نبود آزادی بیان به نظر من اینطور است:

1- نقد: نمی دانم چرا در این جامعه اصولا نقد مذموم است. کلا شما فقط می توانید در حوزه ی آیات شیطانی نقد داشته باشید وگرنه ممکن است به یک جاهایی از کسانی بر بخورد. کلا درباره نقد دینی حرف نزنید. سمانتیک و هرمنوتیک ندارد. همه را به یک چوب خواهند راند.

2- هنر: کلا آفرینش هنری مشکل دارد. باور نمی کنید؟ یک هنری از خودتان ابداع کنید و واکنش ها را بسنجید. البته خطاطی وضع بهتری دارد. نگویید فقط باور عمومی جامعه ایراد دارد. مشکل این است که الناس علی دین ملوکهم. برو برگرد هم ندارد. وقتی رفتار حکومت با هنرمندان دیده می شود؛ مردم هم یاد می گیرند. تازه این درحالی است که «هر اندیشه ای که در قالب هنر نگنجد محکوم به فنا است.»

3- اقتصاد: نمی دانم مقالات این آقای میلیاردر بورس باز مبتلا به مرض را در شهروند امروز می خواندید یا نه. آنجا اعتراف کرده بود که ایشان پولهای هوار تومان ابتدایی را از همین محدودیت های اطلاعاتی دیگران در می آورده است. الان هم خیر سرش پشیمان شده است. شما باور نکنید البته. اصولا جرات دارید یک طرح کسب و کار (Buseiness Plan) بگیرید دستتان تا بفهمید یک من ماست اصلا کره ندارد.

4 و ... - اصولا هرکاری بخواهید بکنید که قرار است چیزی را بقیه بدانند. ملت را می ترسانید. حواستان باشد.


 
comment نظرات ()
 
 
وضع موجود - آزادی - آزادی انتخاب اقتصادی
نویسنده : س.سعید - ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٦
 

می خواهم بدانم. این حقی است که روی آن پافشاری کردم. اول بگویم چرا. چون دوره پیش از روی نا آگاهی و محض خنده دور دوم را به احمدی نژاد رای دادم. دور اول به معین رای دادم که نشد. فکر نمی کردم با چنین پدیده ای روبرو باشم. مقصر هرچند کسانی بودند که با تحلیلهای انتخاباتی نادرست آب را برای هاشمی رفسنجانی گل آلود کردند. اما من هم نباید کاری می کردم که ماهی آن را احمدی نژاد بگیرد. پس برای اینکه بدانم پیش از هر چیز سوال می کنم که این مملکت مگر چه بدی دارد؟ چه چیزی باید تغییر کند؟ از این به بعد می خواهم جواب خودم را بدهم و جواب دیگران را گوش کنم.

اولین چیزی که به ذهنم می رسد این است که ما نیاز به آزادی داریم. اما آزدی باید تبیین شود و من ابتدا کمی از آقای فریدمن واژه قرض می گیرم و اولین و مهمترین جنبه آزادی اجتماعی را ابتدای لیست قرار می دهم. پس اولین چیزی که به ذهن من می رسد این است:

آزادی انتخاب اقتصادی

اولین چیزی که بعد از 16 سالگی چون پتک بر سر همه ما فرود می آید این است که می خواهیم چه کاره شویم. تقریبا همه به خوبی خواهیم فهمید که انتخاب شغل و ممر درآمد مقید به محدودیت های فراوان است.این قیدها چیست؟

1- شناخت: من در دبیرستان تدریس کرده ام و می دانم که بچه های دبیرستانی نام 10 شغل بیشتر را نمی دانند. بهتر بگویم؛ آنها 10 نام را بیشتر در زمره مشاغل نمی شمرند. دبیرستانی که من از آن حرف می زنم علامه حلی است. نه یک دبیرستان معمولی. جالب اینجاست که خیلی از فارغ التحصیلان سمپادی را دیده ام که کارهایی می کنند که در گذشته هیچ تصوری از آن نداشته اند. بدین ترتیب طراحی آینده اقتصادی بیشتر به یک لطیفه شبیه است. در دبیرستان کمابیش چنین چیزی را می بینیم که یا می روی دانشگاه یا معتاد می شوی یا خانه شوهر.

2- تحصیلات عالی: موضوع پایان نامه من کارآفرینی دانشگاهی بود و چیزی که آن تحقیقات برایم به ارمغان آورد این بود که دانشگاههای ایرانی عملا غیر از مدرک هیچ چیز دیگری برای آینده شغلی دانش آموختگان ندارند. البته در اینجا دارم بحث اقتصادی می کنم. ورود به دانشگاه هم قصه جداگانه ای دارد و عملا آینده انتخاب اقتصادی دانشجویان را به نابودی می کشاند.

3- سیستم های اقتصادی: در ایران عملا با اقتصاد دولتی روبرو هستیم که قدرت انتخاب در آن همینطوری به شدت محدود است. به عبارت دیگر در این سیستم شما باید برای کارمندی برنامه ریزی کنید. همین. با اجرای خصوصی سازی های مسخره جدید سیستم دارد از یک اقتصاد صرفا دولتی به سوی اقتصاد سرمایه داری آن هم از نوع سرمایه داری انحصارات (تعبیر از لوموند) پیش روی می کند. در همین واگذاری های دولتی اگر دقت کنید می بینید که خریدار خصوصی تنها یک نفر بوده است. مثالی که من با آن کار کرده ام خرید سهام مس توسط سرمایه گذاری سایپا بود. یعنی سهامی از این جیب درآمد و به جیب دیگر رفت. بگذریم از اینکه چقدر این انتقالات ناپخته در موارد کوچکتر دودمان طرح های تولیدی را به باد داده است. خوب این سیستم اقتصادی چه اشکالی دارد و چگونه آزادی ما را محدود کرده است؟

3-1- ثروت اندوزی به جای آینده نگری: من به جای تئوری پردازی مثال عمل بیاورم. تئوری هایش را در  لوموند و یک لیوان چای داغ ببینید. داشتم طرحی را برای یک فعالیت خدماتی بزرگ با حدود 20 میلیارد تومان سرمایه آماده می کردم. سرمایه گذاران بعد از اینکه چرت و پرتها و الگوبرداری های من (از یک شرکت 65 ساله بین المللی) را دیدند اینطور نصیحتم کردند. اینجا طرح را برای 3 تا 5 سال می نویسند. بارشان را می بندند و می روند. نصیحتهای بعدی شامل روش های پیچاندن بود که اینجانب باید در طرحم می گنجاندم. من مشمئز شدم ولی در طرحهای بعدی فهمیدم که آنها چقدر با وجدان بودند. این طرز فکر و عمل که با مشاهدات من، در دوران احمدی نژاد بیشتر از پیش شده است چند تاثیر بلند مدت دارد.

3-1-1- نابودی پتانسیل های کارآفرینی

3-1-2- از بین رفتن امنیت شغلی

3-2- انحصار گرایی: شما توانسته اید با ارتباطات و آشنایی با یک تولید کننده، PET با قیمت مناسب وارد کنید؟ شرمنده به محض فروش کیلوی اول دامپ می شوید. می خواهید فلان کالا را بیاورید؟ خودتان و کسب و کارتان با هم دامپ می شوید. مرغ را با نصف قیمت بازار، تولید کرده می فروشید؟ خودتان، خانواده تان و مرغهایتان در آتش خواهد سوخت. می خواهید با همکاری یک کشور اروپایی یک کارخانه بزرگ نان صنعتی بزنید؟ به جایی وصل نیستید؟ تلفن های تهدیدی آمیز شروع می شود. اگر شما هم بگردید داستانهای زیادی خواهید شنید. نمونه هایی که من در بالا گفتم ولی داستان نیست. دیگر از اینکه صنایع بزرگ ما چگونه انحصارات خود را روز به روز عمیقتر می کنند می گذرم.

3-3- خلط مبحث: نمی دانم برای این موضوع چه عنوانی بگذارم. وقتی سرچشمه سیاست، فرهنگ سازی، امنیت، اقتصاد و هزار چیز دیگر یکی باشد و آن هم دولت؛ همه اینها با هم قاطی خواهند شد. اینطور است که من دنبال مجوز برای یک کافی شاپ با طرح خاص باید بروم وزارت ارشاد و ضمنا حواسم به اداره اماکن نیروی انتظامی باشد.  برای بقیه مشکلات هم فکر می کنم آدم باید بعضی وقتها زبانش را نگاه دارد.

مسائل خیلی بیشتر از اینها است. کافی است کمی چشمهایتان را باز کنید و به مشاغلی غیر از رانندگی آژانس، باربری و کارگری فکر کنید. کافی است به دنبال یک شغل با حقوق بخور و نمیر و بیمه نروید. آنوقت می بینید رقیبی به بزرگی کوه در کنار شماست. دولت با بهره وری پایین، نا کارآمدی بسیار بالا، بوروکراسی فاسد و جامعه اخلاقی متزلزل روبروی شما ایستاده است. چه میکنید؟ بالا می روید یا دور می زنید؟ بی خیال بهتر است سرمایه را بردارید و فرار کنید. حالا آن سرمایه مغزتان باشد یا پولتان یا هر دو.

فریدمن می گوید جامعه ای که در آن آزادی انتخاب اقتصادی وجود ندارد. فاقد آزادی در انتخاب های دیگر است. برای همین است که شایع می شود برای تبلیغات انتخاباتی سیب زمینی پخش شده است. جدی بگیریم!


 
comment نظرات ()
 
 
کودتای سوفسطایی
نویسنده : س.سعید - ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢
 

به این مطالب توجه کنید:

نویسنده سرمقاله روزنامه رسالت با فرض این که معترضین نه به جایگاه قانونی شورای نگهبان بلکه به بی طرفی شورای نگهبان اعتراض داشته باشند چند پرسش جدید را پیش گرفته از جمله این که اگر اعضا یا منش شورای نگهبان را قبول نداشتند ؛ چرا وارد روندی شدند که آن را اساسا قبول نداشتند؟ از سوی دیگر چرا هنگامی که آقای خاتمی از همین مسیر دو دوره رئیس جمهور ایران شدند اعتراضی صورت نگرفت؟ اگر در آن زمان آقای ناطق نوری اعتراض می کرد و انتخابات را زیر سوال می برد ؛ واکنش رقبا چه می بود؟

پروتوگانوس (سوفسطایی) می گوید: آنکه قدرت بدنی زیادی دارد به منطق نیاز ندارد.

بنابراین چندان هم منطقی به نظر نمی رسد که نویسنده روزنامه رسالت بخواهد برای تحلیل ها و پاسخگویی به شبهات به روشهای منصفانه تن در دهد. بنابر منطق پروتوگانوس، کسی که چنین ابزاری دارد هم چنان خزعبلاتی می نویسد. در این مجال می خواهم به روشهای مغالطه یا سوفیسم بپردازم.لینک هایی هم می گذارم اینجا تا ببینید و لذت ببرید درباره روشهای سفسطه.

 توضیح اینکه سوفسطائیان جماعتی بودند که در زمان سقراط  در یونان زندگی میکردند و ادعای دانایی میکردند. کسانی که خود را سوفیست مینامیدند در فنون مناظره و جدل و سخنوری مهارت داشتند و توان اینرا داشتند که طرف مقابل خود را در مباحث ساکت کنند و به قول معروف سر جایش بنشانند. حال در این راه لازم نبود که به حقیقت چنگ بزنند بلکه صرفاً میتوانستند با حربه های مختلف از جمله حملات شخصی، استفاده از ابزارهای روانی، فریاد زدن، استفاده از واژگان زیبا و قلمبه سلمبه و عوام پسند در هر بحث حتی اگر دانشی نسبت به آن نداشتند پیروز شوند.

http://www.zandiq.com/articles/0000000146.shtml

http://biandish.blogfa.com/post-32.aspx

http://en.wikipedia.org/wiki/Sophism

خودتان بگردید دنبال باقی مطالب. من به همین یک پاراگراف بسنده می کنم.

در این روزها، دوستان برنده شده خیلی از منطق حاکم بر روشهای سوفسطایی استفاده می کنند. و من پرداخته ام به بعضی از آنها.

اول: اگر شما برنده شده بودید، آیا فلان کار را می کردید؟ یا به بهمان چیز اعتراض می کردید؟ یا ... . این روش بیان، به تغییر فرض سوال ما معترضان می پردازد. آنها فرض می گیرند، تنها راه حاکم برای پیروز شدن در انتخابات همین است. بنابراین کسی حق اعتراض ندارد. در پاراگراف منقول ابتدای مطلب هم این قضیه را روشنتر می بینید. « اگر اعضا یا منش شورای نگهبان را قبول نداشتند ؛ چرا وارد روندی شدند که آن را اساسا قبول نداشتند؟» فرض پنهان اینگونه استدلالها این است که انتخابات یعنی همین. برای اینکه پاسخگو باشم؛ مثال ساده تری برای فهم بیشتر می آورم.

مساله: ما آدم کشته ایم. اگر شما هم آدم می کشتید؛ دوست داشتید اعدامتان کنند؟ پاسخ: ما هیچوقت آدم نمی کشیم. ضمنا می شد مساله را با غیر از کشتن حل کرد. سوم اینکه اعدام حق است و دلیلی ندارد برای اینکه ناخوشایند است از آن گذشت. حالا پاسخ رسالت. انتخابات یک روند درست دارد و جانبداری شورای نگهبان جزء روند نیست. در حقیقت اجرای شما اشکال دارد. وقتی مسلمانی دروغ می گوید اشکال از اسلام نیست.

دوم: رایجترین تکنیک سفسطه مدام این روزها استفاده می شود. بعضی از استدلال ها حاصل دوطرفه کردن نتایج است. اگر باران بیاید زمین خیس می شود؛ پس وقتی زمین خیس است حتما باران آمده است. در این جمله این مساله نادیده گرفته شده است که ممکن است کسی زمین را شسته باشد؛ لوله ترکیده باشد و ... . با این دیدگاه، جمله های رسالت را می توان اینطور ترجمه کرد. اگر شورای نگهبان تقلب می کند؛ پس زمان شما هم تقلب کرده است. شما هم حاصل تقلب هستید، پس. عوامل دیگر را به همین راحتی حذف کرده اند. شاید بتوان چنین پاسخ گفت: در آن زمان اولین حضور بی نظیر مردمی ثبت شد و شورای نگهبان متقلب (با پیش فرض روزنامه رسالت) آمادگی مقابله با آن را پیدا نکرد.

نمی خواهم مطلب را طولانی کنم. فقط می خواهم بگویم اگر مشی کافران (پوشانندگان) حق، سفسطه است؛ ما نباید در آن دام بیافتیم. چطور؟ یعنی ما سفسطه نکنیم.

همه ما می دانیم که در بم زلزله شد و در همان روز اول نان خیلی از دزدان زنده در روغن افتاد. در همه جا خوب و بد هست. وقتی فاجعه ای رخ می دهد لزوما همه یکدل و یک زبان نمی شوند تا آثار آن را کم کنند. قلیلی هم هستند که طلا را از گردن جنازه بیرون بکشند. دقت کنیم و هوشیار باشیم.

نگوییم اس ام اس را قطع کرده اند پس متقلبند. این سفسطه است. بگوییم اینها راههای اطلاعات را بسته اند تا در خاموشی و تاریکی راهمان را گم کنیم و این جنایتی بدتر از خوردن حق را ماست.

نیاییم عکس های تقلبی پخش کنیم و اغراق کنیم. این سفسطه است. اتفاقات موجود به اندازه کافی بد هست. لازم نیست کشته شدگان را به هزار برسانیم. ما می دانیم که طبق نص صریح قرآن اگر یک نفر را بکشند گویا تمام بشریت را از بین برده اند.

 

نمی خواهم روده درازی کنم. بزرگترین دشمن و رسوا کننده سفسطه، سقراط حکیم بهترین کار را کرد. بدانیم که نمی دانیم و از این راه به دانش برسیم. بیایید کنجکاو شویم دموکراسی چیست. مبارزه مسالمت آمیز برای رسیدن به آن چگونه است.

و غیره

بیایید بدانیم. دانستن حق ماست.


 
comment نظرات ()
 
 
اگر مرد از این غصه بمیرد رواست
نویسنده : س.سعید - ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢۸
 

نمی دانم ما را چه شده است. آدم کشته شده است توی این کشور. هشت تا یا چهل تا. من روی همان اولی حرف دارم. حتی اگر یک کشته باشیم باید این مملکت زیر و رو شود. باید اشک نایستد تا چشم سفید شود. همین؟!! شهید دادیم و آنها شهید آزادی شدند؟!! مگر ما در جنگیم. اینجا برای دموکراسی و با روشی مدنی داریم فعالیت می کنیم. پس رهبر من چه می کند؟ پس نمایندگان مجلس من کجا هستند؟ مگر همین نامزد از صندوق بیرون آمده نگفته رییس جمهور همه مردم ایران است؟ نیروی نظامی ما چه غلطی می کند؟

آی ی ی همه آنهایی که ادعای خدمتتان می شود. می دانیم دروغ می گویید. حداقل اینقدر تابلو اینکار را نکنید. باز کنید سنگ را اگر سگ را نمی بندید.

نمی دانم جان آن جوانان برای آقایان به اندازه خلخال پای آن پیرزن ارمنی در بصره اهمیت دارد یا نه. ولی برای من مهم است که دیگر این بازی نامه مولایم به مالک اشتر را نشنوم. خدایا نجاتم بده از این درد.

خدایا ما را جز دعا چه پناهی است؟ ما را به سخت جانی خود این گمان نبود.


 
comment نظرات ()
 
 
آقایان اصلاح طلب شما دروغ گو هستید یا ما؟
نویسنده : س.سعید - ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢٧
 

این روزها همه از دروغ می گویند. اتهامی که بیشتر اقتدارگرایان به آن محکومند. حقیقت اما چیز دیگری است.

ما دروغگو نیستیم. همینیم که هست. همانطوریم که نشان می دهیم. در چشمان ما جسارت و اعتماد به نفس موج می زند. صدایمان نمی لرزد. سینه هایمان را جلو می دهیم و با قدرت صحبت می کنیم. چون همین هستیم. ظاهر و باطن.

شما دروغ می گویید. چون صدایتان می لرزد و عرق روی پیشانیتان می نشیند. شما دروغگوهای بدی هستید. شما به خودتان دروغ می گویید. شما برای وقاحت حد می گذارید. شما عادت به قدرت را می شناسید ولی آن را انکار می کنید. شما خودتان را گول می زنید. شما آرزوهایتان را بلند بلند می گویید و بدتر اینکه آن را به صورت امری قطعی به خورد مردم می دهید.

ما دروغ گفتیم و وقتی شما به خیال خودتان افشایش کردید سر حرفمان ایستادیم. نخواستیم جور دیگری باشیم. باز هم دروغ بزرگتری گفتیم و ثابت کردیم می توانیم دروغهای خیلی بزرگ بگوییم. شما باور نکردید تا دروغ بیست و چهار میلیونی خورد توی سرتان.

شما دیدید که ما تا کجا می آییم و بازهم هیچ کاری نکردید. چون بر عکس ما شما به خودتان دروغ می گویید. مدارکتان را همانروز سفت و سخت جمع نکردید. همانروز که همه وسایل ارتباطی را داشتید مردم را در جریان نگذاشتید. آرام نشستید و لبخند زدید و به همه گفتید که دروغها تمام خواهد شد. چه کسی آن نبود که باید باشد؟ چه کسی دروغ گفت؟

ما نشان داده بودیم که پای همه چیز می ایستیم. قبلا 18 تیر را آفریده بودیم. 8 سال و هر نه روز را با یک بحران پر کرده بودیم. نشان داده بودیم که با مصونیت آهنین هر کاری می کنیم. هیچ وقت این را پنهان نکردیم. هیچ وقت نگفتیم رای مردم برای ما ارزشی دارد. نشان هم دادیم که می توانیم خودمان با مشت بکوبیم توی دماغ خودمان. نشان دادیم که اصلا در راه خدا، نعوذ بالله پیغمبر را هم می کشیم. ما همان بودیم که هستیم.

اما شما فکر کردید که با مثلا مشارکت حداکثری می توانید ما را به زیر بکشید. قدرتی را 27 سال در حسرتش سوخته بودیم را پس از چهار سال رد می کنیم به شما. تمامیت لذت بخشمان را با شما قسمت می کنیم. پاک می مانیم. ما این ادعاها را کردیم؟ ما گفتیم که سر خم می کنیم پیش اراده مردم؟ ما گفتیم که رای مردم را پاس می داریم؟ وظیفه ما بود؟ کدام وظیفه؟ وظیف خدمت به خداست؟ مردم که خدا نیستند. خدا در خانه ماست. شما می دانستید. ولی عکسش را به همه گفتید.

نمی خواهم سرتان را درد بیاورم. آدم بعضی چیزها را نگوید بهتر است. نگوید که شما می دانستید ما باید به 5 سال دیگر فکر کنیم و فکر نکنیم سال آخر حکومت ماست. نتیجه همین است. ما صادق بودیم. صاف و پوست کنده خودمان را نشان دادیم. شما خواستید چیز دیگری از ما بسازید و این اوج دروغ شما بود. حالا شما بگویید. آقایان اصلاح طلب شما دروغ گو هستید یا ما؟


 
comment نظرات ()
 
 
تازه اول بهت ماست
نویسنده : س.سعید - ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢٤
 

کیهان نوشته است آقایان! استراحت بفرمایید . نوبت به مراحل بعد از بهت هم خواهد رسید. نمی خواستم اینجا سیاسی بنویسم. ولی ... .

انگار نمی دانید مراحل بعد از بُهت چیست. بهت ادامه پیدا نمی کند. بغض میشود. بغض می ترکد؛ اشک میشود. اشک آغاز فریاد است. همان که شما کیهانیها زاییده آنهستید. سی سال پیش.

فریادها چه فرو خورده شود چه بیرون بریزد اینبار شما را خواهد برد. مواظب باشید تا شما بُهت زده نشوید روزی. همانطور که اقوام فاجر بهتشان می زد در مقابل عذاب الهی. آن بُهت فریادی به دنبالش نیست. آن بهت را خاک گور خواهد پوشاند.

الحق که خون ناحق پروانه شمع را

چندان امان نداد که شب را سحر کند


 
comment نظرات ()
 
 
سعدی
نویسنده : س.سعید - ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٤
 

انقذه نویسنده ساعت 16 گیر داد به سعدی که منم رفتم سراغش. راستش نمی دونم چرا اینجوری فرشته

گفتم آهن دلی کنم چندی

ندهم دل به هیچ دلبندی

سعدیا دور نیکنامی رفت

نوبت عاشقی است یکچندی


 
comment نظرات ()
 
 
طبع آزمایی
نویسنده : س.سعید - ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱۳
 

آن بالا که رمه ابری می چرد

چوپان تازه کار

تمرین نی زدن می کند

هو هوی موزونی گوسفندان را می برد

و ناگهان

گرگی بزرگ

بره ای را می گیرد

در آغوش

نه به نیش


 
comment نظرات ()
 
 
تکه هایی برای فانتزی ایرانی (خواب)
نویسنده : س.سعید - ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۳۱
 

خوابها قطع شده است. ولی طرح کلی داستان به من رسیده است.
گویا ساکنان این سیاره با قدرت و اختیار نامحدود خود مدام بالا رفته و با تحریف شکل درست زندگی نهایتا رو به سوی نابودی می رود. این نابودی، وقتی اتفاق می افتد که به ظاهر آنها در اوج قدر خود هستند. بهر حال جمعی از این موجودات حکمت خود را در قالب شی خاصی می ریزند تا حافظه تاریخی این اوج و فرودهای فرهنگی را حفظ کنند. این خنجر خاص به نحوی حاوی آن حکمت باستانی است. یک نوع جاودانگی ذاتی به دست به ظاهر فانیان.
اوج قدرت و پیشرفت، تشعشاتی از نابودی به فضا می فرستد. یعنی نابودی همیشه هم از درون نبوده است. با اینحال حکمت در هر دوره ای به این شی پرداخته است و چیزی از هر گوشه کهکشان در آن وجود دارد. با اینحال حسی در من از چیزی درون آن می ترسد.
اکنون یکی از آن دورانها است. پسر در دوران گذار به دنیا آمده است و این خنجر آن شی خاص است.


 
comment نظرات ()
 
 
نوستالوژی شاید
نویسنده : س.سعید - ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٦
 

سال نو مبارک! من دوست دارم سال نو را تبریک بگویم. آدم احساس تمیزی را در همه جا می بیند. نور رنگها را شفافتر نشان می دهد و همه چیز برق می زند.

توی این تعطیلات من همه اش به فکر یک چیز عجیب و غریب بودم اما. نوستالوژی بود شاید. برای اولین بار در عمرم دلم خواست برگردم و از اول زندگی کنم. هر چه هم به خودم گفتم که بچگی ها هم پخی نبودیم دلم آرام نشد. شما جای من بودید چه کار می کردید اگر این اتفاق برایتان می افتاد؟

روانشناس محترم بعد از کلی سوال و نوار مغزی و تحلیل آماری فرمودند بیش فعالی دارم. بعد هم کلی اظهار تعجب کرد و گفت که حتما خیلی ضریب هوشی بالایی داشتی معمولا بیش فعالها دانشگاه نمی روند و اگر هم قبول شوند ترک تحصیل می کنند. بعد که گفتم فوق لیسانس دارم فکش افتاد گفت تو یک پدیده ای.

نگفتم که من هم داشتم ترک تحصیل می کردم و نگفتم ضریب هوشی بالایی ندارم. من فقط به موقع زن گرفته بودم.

کاش به موقع درمان شده بودم. چه می شود کرد؟


 
comment نظرات ()
 
 
احراز هویت
نویسنده : س.سعید - ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱۸
 

 یک خبر مرا غافلگیر کرد. در انگلستان دولت قانونی وضع کرده است که به موجب آن متقاضی خط تلفن همراه باید یکی از اوراق شناسایی خود را ارائه بدهد. این مساله خشم ملت را برانگیخته است و محافل مختلف به آن اعتراض کرده اند.
چرا غافلگیر شدم؟
چند وقت است می خواهم ای دی اس ال بگیرم. اولا که سرویس نامحدود که خیلی کم است. دوما باید مدارکی را تهیه می کردم از جمله آخرین فیش پرداختی که نیامده بود، هنوز. سوما مدارک شناسایی صاحب خط. تازه بعضی از مراکز فرم تعهدنامه و غیره هم دارند. با همه اینها 1 هفته بعد از ارائه باید منتظر آماده سازی خط و احراز هویت بمانم.
قصه طولانی تر از این حرفها است و همه هم می دانیم که وضع ما چطوری است. مثال انگلیس از این جهت جالب بود که می دانیم این کشور بیشترین حجم دوربین های مخفی را در سطح شهرهایش دارد و از این لحاظ همواره در معرض اعتراضات مختلف است.
نتیجه اخلاقی اینکه یک دولت نباید به شهروندانش رو بدهد! 


 
comment نظرات ()
 
 
تکه هایی برای نوشتن فانتزی ایرانی
نویسنده : س.سعید - ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٦
 

این مطلب را شماره نزده ام چون ادامه قبلی نیست. این چیزی که اینجا تعریف می کنم، یکی از خوابهایم است که مرتب برایم تکرا می شود و یک سریال دنباله دارد است.


 هنوز نوجوان بود.شاید 17 سال بیشتر نداشت. این را از اندام و شکل جمجمه اش می شد فهمید. اما چشمهایش و چین پیشانی اش حکایت دیگری داشت. لباسی که می توانست در گذشته ای دو ر از آن شاهزاده ای شکوهمند باشد؛ حالا روی عضلاتش کشیده می شد. غمگین بو و در فکر. همیشه در فکر بود. ولی حالا نگرانی هم علت دیگری بود برای سکوتش. پیروزی، با این هزینه لازم بود ولی آینده را تضمین نمی کرد. اینکه مجبور باشی برای بقا حمله کنی، آزار دهنده است. از آن بدتر این است که در جنگی درگیر باشی که یک حرکت اشتباه نابودت کند.

چکمه هایش را درآورده بود تا خنکی این تکه چمن تمیز روحش را آسوده کن. داشت غروب را تماشا می کرد. دسته خنجرش را در مشت می فشرد. می دانست اکنون در غلافش کامل است. همه تکه هایش جمع شده بود. این خاصیت سلاح بود که تا کامل نمی شد به غلاف نمی رفت. خنجری بود که ابتدا یکپارچه می نمود ولی از 49 تیغ مجزا تشکیل شده بود. 49 پوسته بود هفت رنگ و هر رنگ هفت پوسته. هر پوسته چنان ظریف و نازک بود که کاغذ در برابرش زمخت می نمود. تیز بود و زهرآگین. در واقع هر رنگ نشان زهری بود. فقط وقتی با سرعتی خاص و در زاویه درست آن را پرت می کردی پوسته رویی جدا می شد و هدف را تا انتها می درید. وقتی کامل بود تلالویی از هر هفت رنگ را داشت. و چنان جزییاتی بر روی دسته و غلافش حکاکی شده بود که سالها می توانست برای بیننده دقیق جذاب باشد.

نمی دانست او پیدایش کرده یا خنجر او را انتخاب کرده است. تنها می دانست که بازیچه کودکی او هیچ وقت دست او را نبرید و خودش راز خود را به او یاد داد. نمی دانست این روزها که می بیند هنوز همان خوابهایی است خنجر به او الهام می کند یا واقعیت است. خستگی از پا انداخته بودش. او به خنجر ایمان داشت و خنجر به او. عضلاتش کوفته بود و شب داشت جان زمین را می گرفت. چرتی کوتاه و عمیق از دنیا جدایش کرد.


 
comment نظرات ()
 
 
تکه هایی برای نوشتن فانتزی ایرانی 2
نویسنده : س.سعید - ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٥
 

سرما تا عمق وجودش می دمد. می داند که اوضاع اصلا خوب نیست. حتی گرمای آفتاب بهاری که از در 4 تاق باز شده می تابد اوضاع را عوض نمی کند. در زیبایی حیاط قدیمی، در رنگهای فیروزه ای و طلایی کاشیها، میان گلدانهای روی هره و درون حوض سنگی محصور در درختان بلند، چیزی شیطانی جاری است. صدای آبی که از فواره سنگی بیرون می ریزد و در پاشوره جاری می شود نمی آید. صدای لک لک ها خاموش است. اما هوهوی باد در گوش می پیچد با اینکه جز نسیمی در جریان نیست. پسرک همه اینها را در همان نگاه اول می فهمد. اینها را سرمایی که اینک عضلات خشک شده اش را می لرزاند به او می گوید.
پسر پا می گذارد توی خانه قدیمی. راهی پشت سرش نیست. بدون نگاهی به پشت می فهمد. ذهنش دارد مثل ساعت کار می کند و خودش هم از اینهمه تمرکز روی موقعیتش تعجب می کند.

به این ترتیب فضای داستان و کمی از شخصیت پردازی روشن می شود. برای بقیه کار باید یک طرح کلی و بعد طرح داستانهای فرعی را بسازم.

طرح کلی:
پسر ناخواسته وارد خانه ای قدیمی می شود. آنجا به ظاهر چیزی نیست. تنها موجودی که می بیند ژنده پوش ریز نقشی است که یک بلیط دو سره برای ورود و خروج به او داده است. ورود اتفاق افتاده است و جریان شیطانی خانه به او می فهماند که باید راهی برای خروج بیابد. اما از کجا؟
دیوارهای خانه بلند است. بالای دیوارها، کنگره های لعاب داده کار گذاشته شده است. با اولین امتحان پسر می فهمد که لبه آنها چون تیغ تیز است. درها باز می شود ولی باز هم به حیاط. خانه زنده است و با شوخ و شنگی جلو بیرون رفتن را می گیرد. در پس هر زیبایی، کیفیتی مرگبار در انتظار است. 
شب هم به آن خانه می آید. ماه از لابلای شاخه ها می تابد و در آب منعکس می شود. و پسر تشنه، گرسنه، زخمی و خسته است. سرش را در آب فرو می برد و می فهمد آب نحوه دیدنش را عوض می کند. میوه های کاج به خوراکی خوشمزه تبدیل می شوند. هر گاه با خانه همراه می شود خانه به او می رسد. درها به اتاقهایی زیبا باز می شود. آینه کاری شده با گچ بری هایی که به نظر زنده می آید. 
ادراکش که با خوراک تغییر می کند. می بیند که بلیط برگشت دارد کم کم می پوسد. می فهمد که ادامه اوضاع او را برای همیشه آنجا نگاه خواهد داشت. شاید هم خواهد کشت. اما او چیزهای دیگر هم می بیند. زندگی از نوعی دیگر. درک از زمان را از دست داده است و با بازتر شدن چشمش نمی داند کدام فصل زندگی او حقیقت بوده است و کدام توهم. بلیط برگشت دارد می پوسد و از بین می رود. هنوز حس سردی درون آن جاریست.


 
comment نظرات ()